تا ساحل امید
" عجب آدم هایی پیدا می شندا، واقعاً من نمی دونم مردم چطوری روشون می شه؟ خجالت نمی کشند؟ رفته بودم لباس بخرم یه خانمی این قدر با فروشند جر و بحث کرد و چونه زد که آخرش مرده مجبور شد جون بچه اش را قسم بخوره که دیگه بیشتر از این براش راه نداره تخفیف بده، آخرشم خانمه خرید نکرد و گذاشت رفت!" کاش می آموختیم دنیا را از دید آنانی بنگریم که به آن تعلق دارند نه از دید خودمان که به دنیای آنان تعلق نداریم... بارالها! در روزگار توانگری لحظه ای روزهای فقر و تنگدستی را از یادم مبر، مبادا که فراموش کنم کمک کردن را.... الهی آمین مثل همیشه در انتخاب لباس حساسیت های خاص خودم را دارم، و مثل همیشه چون لباس های موجود در بازار تنگ و کوتاه و در یک کلام بی حجاب اند خودم دست به کار می شوم و مانتوام را می دوزم.از این جوراب های ساق کوتاه هم که وقتی می نشینی روی صندل ساق پایت را نمایان می کند خوشم نمی آید. از این هم که وقت پول دادن به راننده ی تاکسی ساق دستم پیدا شوم احساس بدی دارم. رنگ مشکی را هم دوست ندارم، مشکی و یا کلاً رنگ های تیره که استفاده می کنم دلم می گیرد، تلقین نیست واقعاً پس از مدتی استفاده از رنگ های تیره به خصوص مشکی افسردگی را در خودم احساس می کنم برای همین شروع کردم از رنگ های روشن البته نه رنگ های جیغ و تابلو استفاده کنم؛ جدای از آن به نظرم اسلام رنگ لطافت و شادی ست، چرا باید رنگی را استفاده کنم که در دینم به کراهتش اشاره شده، اگر قرار بود از مکروهات استفاده کنیم خوب گوشت بسیاری از حیوانات مکروه است، چرا نمی خوریم؟ البته بحث چادر مشکی جداست، نمی دانم از سر عادت است یا تکیه بر روایاتی که بر عبای سیاه اشکال نگرفته اند ولی به هر حال ... نمی دانم. از بحث روان شناسی و دینی رنگ مشکی که بگذریم می دانم استفاده از البسه ی مشکی گردش خود را در بدن کند کرده پوکی و درد استخوان را به همراه دارد. همه ی این ها را گفتم که بگویم از خانه که می خواهم خارج شوم با حساسیت همیشگی لباس هایم را می پوشم، ساق دست، جوراب ساق بلند، مانتوی با حجاب کامل که نه کوتاه است نه تنگ و اندامی، روسری ای که با مانتوام هم خوانی دارد و خوب هواسم هست طوری آن را سر کنم که نه زیر گلوام هویدا شود نه تارهای موام؛ میانه ای با آرایش و خودآرایی برای دیگران ندارم البته گاهی کرم ضد آفتاب می زنم ولی همان را هم آن قدر مقید نیستم که همیشه استفاده کنم. با همه ی حساسیت هایی که در پوشش دارم و با همه ی تلاش هایی که می کنم تا حجابم منافاتی با تعریف اسلام از حجاب نداشته باشم اما قرار نیست بد تیپ بگردم، سعی می کنم در عین حال خوش تیپ هم باشم. با همین تیپ ساده که اکثر اوقات سفید هم هست همه ی مراحل استخدام را طی کردم، از آزمون کتبی و مصاحبه ی تخصصی گرفته تا دیگر مراحل گزینش و حراست و ... در هیچ مرحله ای نگفتند خانم چرا حجابت این چنین است؟ اما الان خوب می دانم اگر کت و شلوار اندامی بپوشی، جوراب ساق کوتاه، مقعنه یا روسری ساتن که احیاناً موهایت هم خیلی قشنگ خودنمایی کند، با یک آرایش زیبا با حجاب محسوب می شوی به شرطی که رنگ همه ی این ها مشکی باشد. این است حجاب اسلامی پذیرفته شده در جامعه ی ما... وگرنه زیرآبت را می زنند، تقصیر ندارند به هر حال جامعه ی اسلامی ست باید حجاب اسلامی داشت... بچه که بودم همیشه با خودم می گفتم :" بزرگ ترها چطوری با یه ضربه به پوسته ی هندوانه می تونند بفهمند توش چه خبره؟ هندوانه ی خوبیه یا نه؟ هفته ی پیش دوستی تماس گرفته بود برای مشاوره، دل پری داشت، آن قدر که در همان سین سلام بغض امانش نداد و گوشی را قطع کرد، آرام تر که شده بود دوباره تماس گرفت؛ از مشکلات و اخلاق همسرش که می خواست بگوید هر چه دنبال جمله ای مناسب برای توصیف گشت نتوانست جمله ای مناسب بیابد که مختصر و مفید تمام دردها و غصه های خودش و عیب های شوهرش را در بر داشته باشد اما در آخر جمله اش را یافت: " می دونی، چطوری بگم؟ شوهرم بچه ی طلاقه، ما این را نمی دونستیم و بعداً فهمیدیم... ."
این ها را همکارم با حرص خاصی تعریف می کنه، بهش می گم:" خب بعضی ها واقعاً دستشون تنگه وگرنه هیچ کس دوست نداره این جوری خودش را خرد کنه."
جواب می ده:" خب نخره، مگه مجبوره؟ خب نخره. من وقتی پول همرام نیست خرید نمی کنم، الان رفتم خرید گفته می شه صد و ده هزار تومن گفتم خب بشه، خریدم، ولی یه وقتی پول ندارم نمی خرم، مجبور که نیستم."
چشم می دوزم به چهره اش و به لباسی که صد و ده هزار تومان خریده! لباسی که ارزشش شاید بیش از 30 هزار تومان نباشد، ولی خب این همکار ما استعداد شگرفی در حرام نمودن پول دارند چه می شود کرد؟! دنیای متفاوتی دارد، دنیایی که با فقر و تنگ دستی کیلومترها فاصله دارد؛ به همین دلیل نمی تواند درک کند اگر او از سر تفریح و تنوع به خرید می رود دیگری از سر نیاز، اجبار و حفظ آبرو به مغازه ای قدم می گذارد.
آری! فردی که هر دو سه ماه یک بار حدود صد هزار تومان برای دختر دو- سه ساله اش پوشاک می خرد و هر روز حدود ده هزار تومان خوراکی نباید دنیای خانواده ای را درک کند که سالی یک بار هم شاید نتوانند صد هزار تومان برای پوشاک هزینه کنند و یا سالی ده هزار تومان برای خوراکی هایی از دسته ی چیپس و پفک و پفیلا
حالا وقتی می رم خرید با یه ضربه و شنیدن صدای هندوانه می تونم یه خوبش را انتخاب کنم؛ حالا می دونم هندوانه خریدن خیلی آسان تر از دوست انتخاب کردنه! کاش می شد آدم ها را هم به همین راحتی شناخت، فقط با یک ضربه...
خداوند همیشه بندگان صالح خودت را در مسیر راه من قرار بده، و من را هم جزء بندگان صالح خودت قرار بده... الهی آمین
حرف هایش که تمام شد، وقتی بعد از راهنمایی های لازم گوشی را گذاشتم به این فکر می کردم که اگر می دانست مشاوراش هم بچه ی طلاق است آن وقت چطور همه ی حرف هایش را در یک جمله جمع می کرد؟!
این ها همه ی حرف هایی ست که پشت سر بچه های طلاق است؛ بچه هایی که بی دلیل محکوم اند! بچه هایی که اولین قضاوت در باره ی آنان قضاوتی منفی است...
همکاری به یکی از پرسش گران راجع به این که با فرزند طلاق ازدواج کنند یا خیر پاسخ داده بود: "در رابطه با بچه های طلاق با بدبینی جلو بروید، بهتر است از این انتخاب صرف نظر کنید! "
چرا ما نمی خواهیم بیاموزیم کمی هم خود فرد را ببینیم، یک زندگی به هزار و یک دلیل ممکن است به جدایی ختم شود و الزاماً فرزند این خانواده دارای مشکل نیست؛ کما این که فرزندانی با داشتن پدر و مادر دارای فساد اخلاقی بارز هستند اما این فساد اخلاقی نادیده گرفته می شود ولی کافی است فرزند طلاق یک نقص اخلاقی کوچک داشته باشد یا حتی نداشته باشد در هر حال محکوم است.
| Design By : Pichak |
